غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )
468
تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )
عبد الملك رازى با چهار رفيق حلبى بقتل رسيد و در ماه مبارك رمضان همين سال كرشاسف جربادقانى شهيد گرديد و ايضا در سنوات مذكور عبد الرحمن قزوينى و مفتى اصفهانى و ابو العلا و امير زاهد خواجهسراى و سلطان العلماء ابو القاسم اسفزارى و غيرهم بسعى و اهتمام رفيق خراسانى و محمد صياد و بعضى از اهل شر و فساد بقتل رسيدند و بواسطه صدور آن افعال ساير علما و فقها و امرا و وزرا از ملاحده بغايت متوهم گرديدند و چون سلطان بر كيارق بن ملكشاه وفات يافت و پرتو انوار دولت و اقبال از مطلع حشمت و استقلال بر وجنات احوال سلطان محمد تافت احمد بن نظام الملك را با سپاه ظفر انتما بولايت رودبار فرستاد و احمد بدان ولايت شتافته با اهل قلعهء الموت محاصره و محاربه آغاز نهاد و سلطان محمد در اوايل سنهء احدى عشر و خمسمائه اتابك نوشتكين شيرگير را بمدد وزير ارسال نمود و اتابك باحمد ملحق گشته قريب يكسال ميان لشگر سلطان و اسمعيليان جنگ و جدال قايم بود و چون قريب به آن رسيد كه صورت فتح و ظفر در آئينه مراد جلوهگر آيد خبر فوت سلطان محمد در معسكر اتابك شايع گشت بنابرآن لشگريان پشت بر قلعه كرده روى بباديهء گريز آوردند و بعد از آنكه سلطان سنجر افسر سلطنت بر سر نهاد و چند نوبت سپاه بمحاربه اسمعيليه فرستاد و مدتها بين الجانبين غبار نزاع در هيجان بود در آن اثناء حسن صباح مكرى انديشيده يكى از خادمان سلطانرا بفريفت تا كاردى بر زبر سرش فروبرد و چون سلطان سنجر از خواب درآمد و آن كارد را ديد بغايت خائف گرديد و در اخفاء آن امر كوشيده پس از روزىچند رسول حسن صباح بملازمت رسيد و از زبان حسن معروض گردانيد كه اگر ما را نسبت بسلطان ارادت خير نبودى آن كارد كه در فلان شب بر زمين سخت فروبردند در سينهء نرم سلطان مىتوانستند نشاند از استماع اين سخن توهم سنجر بيشتر از پيشتر شده با ملاحده صلح كرد مشروط به آنكه ديگر قلعهء بنا نكنند و آلات محاربه نخرند و مردم را بقبول ملت خود دعوت ننمايند و به اين سبب كار حسن قوىتر گشت و در خلال اين احوال حسين قاينى بقتل رسيده بعضى از مردم قتل او را اسناد باستاد حسين پسر حسن صباح كردند و حسن حكم نمود كه پسرش را بقصاص كشتند و مقارن آن حال پسر ديگرش بشرب خمر اشتغال نموده بفرمان پدر از عقب برادر شربت مرك چشيده و غرض حسن از ارتكاب اين حركت آن بود كه مردم چنان اعتقاد كنند كه مقصودش از امر دعوت كسب ثواب آخرتست نى طلب جاه و سلطنت و حسن صباح در سنهء ثمان عشر و خمسمائه به مرض موت مبتلا گشته كيا بزرگ اميد را ولىعهد گردانيد و منصب وزارت را بدهدار ابو على تفويض نمود و اين دو شخص را وصيت كرد كه در سوانح امور از صوابديد حسن قصرانى بيرون نروند و چون از امثال اين وصايا فارغ گشت در بيست و ششم ربيع الاخر سنهء مذكوره درگذشت